گالری تصاویر "محسن رشیدی"

         
عکس
نام :   به هر تپش قلب من کنون ... (امتیاز : 6)
عکاس :   محسن رشیدی (امتیاز : 7843)
نوع دوربین :   Sony
مدل دوربین :   Sony DSLR-A100
نوع لنز :   Sony
مدل لنز :   Sony SAL 18-70 mm F3.5-5.6
دیافراگم :   F5.6
سنسور :   10 MP
شاتر :   1/1000 ثانیه
ایزو :   200
نظرات :   7
بازدیدها :   998
تاریخ ارسال :   ۱۳ مهر ۱۳۸۷
علاقه‌مندی‌ها :   1
دسته‌بندی سايت :   حیوانات , جنگل
توضیحات عکاس
حضور استاندار کرمانشاه (غفوری) در شهرستان کنگاور و افتتاح جاده ی کمربندی. بابت خشونت شرمنده ام . بابت انسان شرمنده ام . بابت نور شرمنده ام .

"۰۱:۲۷ ۱۳ مهر ۱۳۸۷" | مفید (1) | امتیاز (1) | امین سروری (335)

چیزی که بیشتر از هر چیز توچه اینجانب رو جلب کرد پرش خون از گلوی حیوان ذبح شده هست و اون خط که در امتدادش خون در هوا ادامه داره و فکر می کنم اگه کادر رو در محدوده گلوی حیوان و دست قصاب می بستیدفریز پرش خون در هوا تصویر عالیی بوجود می آورد.دشمنتون شرمنده
"۰۱:۴۰ ۱۳ مهر ۱۳۸۷" | مفید (1) | امتیاز (3) | پرهام دیده ور (690)

دوست خوبم
ثبت تاثیر گذاریست
بابت انسان شرمنده ام
رسالت شما در ارسال این عکس و اندیشه ای که دقدقه آن را دارید بسیار ارزشمند و قابل ستایش است
بی شک 3/3
ممنونم پرهام دیده ور

"۰۱:۴۰ ۱۳ مهر ۱۳۸۷" | مفید (0) | امتیاز (0) | محسن رشیدی (7843)

درود بر جناب دیده ور عزیز
سپاس از لطف شما
"۱۱:۳۲ ۱۳ مهر ۱۳۸۷" | مفید (1) | امتیاز (0) | مجید فکری (80)

Salam;
sharmandegi shomaa chera?
Hichkodoom dar ekhtiyaare shomaa nist.Be nazare kase digehii baayad sharmandeh baasheh.
mamnoonam az raahnamaaiitoon.
akse emroozam chi?
"۰۹:۴۸ ۲۵ مهر ۱۳۸۷" | مفید (1) | امتیاز (2) | وحید توحیدی (174)

خسته نباشید به خاطر این شکار لحظه.
و احسنت به خاطر انتخاب سرعت بالا.
یه عکاس موقعیت سنج.
نور هم بد نشده، یعنی از این بهتر نمی شد حالا شاید پولاریزه کمی کمک می کرد.
"۱۶:۴۰ ۰۵ شهريور ۱۳۸۸" | مفید (1) | امتیاز (0) | عادل ... (23)

چقدر زجر کشیدم . هنگامی که خون از گردنش فوران می کرد ، گویی که این خون من است که بر خاک می ریزد . می بینم که حیوان زبان بسته ، برای حیات خود تلاش می کند . دست و پا می زند ، می خواهد ضجه کند ، فریاد کند ، از دنیا و از همه چیز استمداد کند ، و از زیر کارد براق بگریزد . اما افسوس ! که مظلوم است و اسیر و دست و پا بسته است . زبان بسته برای آخرین بار ، تلاش می نماید . امید به حیات ، آرزوی زندگی و حب ذات در همه وجودش شعله می کشد می خواهد زنده بماند ، می خواهد از آب این عالم بنوشد ، از هوای دنیا استنشاق کند . به آسمان بلند ، به کوه های سر به فلک کشیده ، به درختها ، به گل ها ، به سبزه ها ، به جویبارها ، به سپیده صبح و غروب آفتاب نگاه کند و از زیبایی آنها لذت ببرد . او احساس می کند مورد ظلم و ستم قرار گرفته ، همه دنیا به او ظلم می کنند ، همه دشمن او هستند ، همه در مرگ او شادی می کنند ، همه منتظرند که دست و پا زدن او را در خون ببینند و کف بزنند . او استغاثه می کند ، التماس می کند ، لااقل یک نفر منصف می طلبد ، می خواهد کسی را به شفاعت بطلبد ... آخر الی انسانها ! وجدان شما کجا رفته است ؟ تمدن شما، انسانیت شما، خدا و پیغمبر شما کجاست ؟ مگر قرار نیست از مظلومین دفاع کنید ؟ چرا به دادخواهی بی گناهان توجهی نمی نمائید؟ چرا نمی گذارید فریاد کنم ؟ چرا فرصت ضجه به من نمی دهید ؟چرا اجازه اشک ریختن نمی دهید ؟ چرا نمی گذارید صدای استغاثه من به دیگران برسد ؟
آه خدایا ! من فریاد این حیوان بی گناه را می شنوم ، من درد او را احساس می کنم ، من اشکی را که در چشمانش می غلتد می بینم ، من بی گناهی او را می دانم ، من می بینم که مرا به دادخواهی طلبیده است ، و من نیز با همه وجودم آماده ام که به بی گناهی او شهادت دهم ، او را شفاعت کنم ، و از آن مردم و مسئولین حاضر در صحنه بخواهم که به خاطر خدا از این حیوان زبان بسته بگذرند و به خاک و خونش نکشند . حیوان بی گناه دارد از من استمداد می کند ، و با زبان بی زبانی استغاثه و من هم با همه وجودم می خواهم بدوم و کارد را از دست آن مرد بگیرم . می خواهم فریاد کنم دست نگه دارید ، این حیوان زبان بسته را برای استاندار و هیچ کس دیگری نکشید ، اما گویی صدای حیوان خفه شده است و حرکت من همه منجمد . در عالم خواب گاهی آدم می خواهد فریاد کند اما صدایش در نمی آید ، می خواهد بدود فرار کند ولی نمی تواند ، اینجا هم چنین حالتی برای من پیش آمده . کارد تیز بر گردن گوسفند نزدیک می شود ، و من تیزی آن را بر گردنم احساس می کنم . حیوان اسیر ، دست و پا می زند گویی که من دست و پا می زنم ، و همه فشارهای حیات و مرگ را که در آن لحظه بر گوسفند می گذرد ، گویی که بر من گذشته است . لحظاتی که سال ها طول دارد ، و با همه عمر و زندگی برابری می کند . همه لذات ، همه دردها و بیم ها و فشارهای زندگی ، در این لحظه کوتاه جمع شده و بر اعصاب آدمی فشار می آورد .

"۱۶:۴۰ ۰۵ شهريور ۱۳۸۸" | مفید (0) | امتیاز (0) | محسن رشیدی (7843)

درود همشهری
یک دنیا سپاس از نقد بسیار زیبایت