|
عکس
|
توضیحات عکاس
در پشت درهای تنهایی نشسته بود و به اسمانی فکر می کرد که سال ها پیش آنرا دیده بود چشمهایش جز سیاهی نمی دید و گوشهایش جز صدای ثانیه های تباه شده چیزی نمی شنید روزهایش چون شب و شب هایش بی ستاره بود ساعت ها فکر می کرد ودر ذهنش تصویر آسمان را می کشید اما همه چیز از خاطرش رفته بود تا اینکه یک روز در خواب صدای پایی شنید و چشمهایش از درخشش آسمان امید به سوزش افتاد وآن خواب سبز تا به ابد ادامه پیدا کرد
|
|||||||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||
|
نتوانستم با تصوير ارتباط برقرار كنم اما با توجه به آنچه در توضيحات آورديد اين ديد و ايده يك امتياز دارد ... به اميد اجراهاي قويتر ... |
||||||||||



